حكيم زجاجى
886
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بساسيرى آمد به موصل ز راه * ز سنجار برداشت يكسر سپاه سوى قلعهء موصل آمد امير * گرفت اندر آن قلعه بىمر اسير از آن قلعه در گنجها برگرفت * به خروارها گوهر و زر گرفت ز بغداد طغرل بگ نامدار * برون رفت با لشكر كامكار ز سلطان خبر چون به موصل رسيد * بساسيرى از بيم سر دركشيد سوى رحبه از بيم جان باز شد * در آن بوموبر آن سرافراز شد ز سلطان سپاهش به دنبال رفت * اميرى به از رستم زال رفت بسى لشكر خصم در آب ريخت * كه از خيل سلطان چنان مىگريخت به سنجار شد لشكر شهريار * در آن شهر كردند قومى قرار بساسيرى آگاه شد ز آن سپاه * ز رحبه روان گشت و آمد به راه پر از خشم و كين سوى سنجار شد * بر آن خيل سلطان جهان تار شد به يك هفته سنجار بستد به زور * كه يارىدهش بود كيوان و هور چنان خيل سلطان به كشتن گرفت * جهانى به كين درنوشتن گرفت به هرجا روان كرد بر خاك خون * ز دروازهء شهر ، خون شد برون ز كشته نبد بر زمين جايگاه * ز خون لعل شد خاك بر روى راه ز كشته سيه گشت روى زمين * در آن دم كه بگشاد قهرش كمين در آن بوموبر چاهها ساختند * همه كشتگان را درانداختند نديدند آن قوم گور و كفن * در آن بوم ، بر كار بد چاهكن به ماه صيام اندر اين كار بود * جهان پيش چشم سران تار بود چل و نه بر از چارصد بود سال * كه در شهر سنجار بود آن قتال جهاندار سلطان ميان دو آب * فرودآمد آنجا كه خوانند زاب بساسيرى و مهتران عرب * ستاده به كار سپه روز و شب رئيس على بود پور يزيد * كه لب را به دندان كين مىگزيد عرابى سواران شده كامياب * ز حى نمير و ز حى گلاب ميانبسته يكسر پى كين و جنگ * يكى چون هزبر و يكى چون پلنگ گران گشت در خيل سلطان طعام * برآمد فغانى ز خاص و ز عام به ده نقره دادند يك رطل نان * به نان گفتن از خلق مىرفت جان